کندوی هفت

ندارد

فالی که گرفتی...  قهوه بود یا تاروت؟

آه فهمیدم ...آن ماهی توی فنجون بوی برزیل میداد

مادر بزرگ من... سواد نداشت به اندازه  خانم دکتر های فوق تخصص

از اندازه شکم زنان حامله..... روز و ساعت زایمان بهش الهام میشد

حالم خراب بود و این کلمات...سرگیجه های عقربه را آواز میخواند.

...



حال و روز ما خیلی با دوره مشروطه شبیهه ...

امروز غروب تو خلوت خودم داشتم وبگردی می کردم و همزمان یک آلبوم از تصنیف های دوره مشروطه که بازخوانی شده بود رو گوش می کردم. شعر یکی از تصنیف ها خیلی با نمک و جالب بود خصوصا شباهت دادن سیاسیون با گلرخان ری(طهران) . شاعر این کار عارف قزوینی بوده... شما هم برید تو بهر شعر تا تطابق موضوعات رو ببینید.

 

ای شکسته دل عاشقی ز سر بدر کن ....خون شدی ازین رهگذر، بیا حذر کن

زانکه جمله جانان ری ، وفا ندارند ، صفا ندارند....خوشگلند و رعنا ولی حیا ندارند

گلرخان ری بی شمارند... چون وزیرانش کهنه کارند ...

جز خیانت کاری ندارند... همه زیر بار فشار دلار اند...

این جفا کاری، مردم آزاری ... کشته مارا .. جانم کشته مارا.. خدا کشته مارا

کی شود باری... این سیه کاری .. حال ما را.. کند آشکارا

 

...



خورشید آرزو

حدودا هفته قبل بود که با جمع زیادی از دوستان داخل نشین و خارج نشین به مسافرت رفته بودم . در برگشت دوست عزیزی آلبوم خورشید آرزوی همایون شجریان رو بهم معرفی کرد . کمی گوش دادم .... اما مجال تامل نبود. بعد از سفر تو اولین فرصت کل آلبوم رو گوش کردم و چقدر لذت بردم و چقدر عالی بود و چه با شکوه بود برای من... دلم نیومد این شعر آواز اصلی رو ننویسم .

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی.... آهنگ اشتیاق دل دردمند را

شاید که بیش ازین نپسندی به کار عشق.... آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت.... اندوه چیست - عشق کدام است - غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام - خواهم که جاودانه بنالم بدامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من - ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی و آرام و روشنی - من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم - با اشک شرم خویش بریزم به کام تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح - بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند - خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

 

 

...



بیچاره گاو...

چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم. حالا هم نمیتونم بنویسم ..یک مدتی به خاطر کم حوصلگی بود و شاید چیزی نداشتم که بگم. اما چند وقتیه اصلا حالم خرابه... دچار همون افسردگی موروثی شدم. شایدم یک کم زیادی شورش می کنم اما اصلا خوب نیستم. . به قول سید جلیل القدر دچار یک نوع ناتوانی استعلایی در کنار اومدن با درون خودم شدم توی خیلی مسایل.. دیشب پیش یکی از دوستان بودم ...کلی صحبت کردیم... دید اوضام خیلی خرابه. البه حال خودشم جالب نبود. اما بهم توصیه کرد حتما یک کار مثبتی بکنم . به قولی میگفت زیادی هم پیچیده نگاه نکنم .. میگفت باید بگذرونی ... میگفت بزن به بی خیالی...بزن به تخم گاو...میشد اینطور کرد اما یکی - دو ساعت دوام نمی آورد...ای بابا ...... چقدر دارم مزخرف می گم ..... گفتم که حالم خرابه.... ...



پاییز

آخرای پاییز که میشه.. وقتی دونه دونه برگای پاییزی رو زمین افتادن... کافیه یه نم بارونم باشه.. یه کوچه باغ نمور.. پر از برگای زرد خیس... تو باشی و قدم زدنای بی انتها.. و سرمای دلچسبی که تو دستامونه.. و نگاهمون که .. هنوز خیسه... نه از بارون...

 

...



سینما پارادیزو

مفهوم رویا و خاطره و نوستالژی بازگشت به گذشته را وقتی حس کردم که چند روز قبل نسخه کامل فیلم سینما پارادیزو اثر جوزپه تورناتوره رو دیدم . در ستایش سینما فیلم های زیادی ساخته شده اما سینما پارادیزو حس عجیبی داره . فضای گرم ومدیترانه ای فیلم با موسیقی بیاد ماندنی اونیو موریکونه اثری روی ذهن آدم ایجاد میکنه که گویا بطور ذاتی غرابتی با موسیقی و تصویر فیلم داریم .
مفهوم رویا و خاطراتی که از گذشته به صورت رویا تداعی میشه به همراه اعجاز سینمایی از نقش توتو و بازگشت او پس از سی سال به خاطرات دوران کودکی و جوانی اش و خاطره عشقی که در اثر اتفاقی ساده در خیابان های شهری کوچک باقی می گذارد  و اکنون تداعی همه آنها با بازگشت به همان شهر پس از سی سال و نگاه کارگردان به خاطره به عنوان یک اصل در شکل گیری مسیر رفتاری و عاطفی انسان . همه اینها باعث می شود که وقتی به انتهای فیلم می رسی به این فکر کنی که براستی خود زندگی با تمام اتفاقات بزرگ و کوچکش اثری سینمایی است . اثری به جدیت کلماتی که آلفردوی نابینا در کنار ساحل به جوان عاشق می گوید .



...



تمام لذت ...

شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟  می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری ....  رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟    او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم !  شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد . روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ... شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ... شیوانا گفت : او تمام لذات دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذات است ....

...



برای تنبلی های بروز کردن وبلاگ

 

...



روز جهانی کارگر

 

...



 

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنيم.....

 

 

 

...